ساعت ها بود که به ساعت نگاه می کردم تا که شاید عقربه ای رو به عقب برگردد تا شاید توانستم ساعتی از عمرم را رو به عقب برگردانم تا شاید حسرت ساعتی را بسوزانم و از خاکستر آن ساعتی دیگر بسازم , به امید اینکه ساعت نو ساخته احتیاجی به دیگر سوزی و سازی نداشته باشد .
دوباره شدم بی درمان
در بستر بی دکتر
خودیابم از این کوشش
با خنجر تقدیرم
بی تو ای سامانه ی من
به یک جا نفت شوم
که تو در این سرای هستی
نه من و نه آتش ده
که کُشانم ازعشق
به سودای تیز دندان
که تو باشی از عشق
سر کوچه ی همسایه
نه در این غبار نیستی
به سرای پادشه خوبان
که زنم ضربه ای با دست
که تویی تویی نوایم
که سه تار من بشکست
که کجاست تعمیرگاهم
که جیبم از پول خالی
که دهم به صاحب مغازه
چه کنم نباشدم چاره
به جز دوسه تا بوسه و خواهش
به دلم لرزه افتاد
کز کدام راه بگریزم
که به بن بست نریزم
درا درا درا سه نقطه
پس کجاست این عراقی
که دادی سر ز بی داد
از سر بی نوایی
دلم اسیر غم گشت
که سه تارم بشکست
دگر با چه سازم
من و شب بی ستارم
که سه تار من دو روز دیگه
درآید از مغازه
که دوباره بسازم
برای خودم تیشه
که زنم به این ریشه
تا بمیرد گریه
مادر بزرگ قصه ای نمی گوید ...
غزلی سروده نمی شود
لالایی های مادر اثر نمی کند
نویسنده کاغذ هایش را مچاله نمی کند
گنجشک ها به بهانه ی نان به حیاط نمی آیند
آواز خواننده به گوش نمی رسد
کسی زباله را ساعت نه جلوی در نمی گذارد
پرواز هواپیما صدا ندارد
موش ها از گربه ها نمی گریزند
دانش آموزان سوالی نمی پرسند
معلمی پای تخته داد نمی زند
لواشکی بین بچه ها تقسیم نمی شود
اتللو دزدمونا را خفه نمی کند
مادر بزرگ قصه ای نمی گوید ...
دلفین ها روی آب بازی نمی کنند
کودک از بالای سرسره به پایین نمی آید
رستم سهراب را نمی کشد
ک قهرمان کافکا نمی شود
آشیل هکتور را روی زمین نمی کشاند
موسی به نیل نمی رود
بت ها شکسته نمی شوند
عیسی سخن نمی گوید
فرعون کمان به آسمان نمی کشد
یازده سپتامبر فاجعه ای رخ نمی دهد
روح هملت سخن نمی گوید
کسی پشت در اطاق عمل دعا نمی کند
سیبی از درخت روی زمین نمی افتد
قابیل هابیل را نمی کشد
شکسپیر عاشق نمی شود
مادر بزرگ قصه ای نمی گوید ...
آدم بده آخر فیلم دستگیر نمی شود
ناوارو معمّا را حل نمی کند
شاه سیاه هیچوقت مات نمی شود
هیچکس از ویرژینیا ولف نمی ترسد
رد پایی روی برف نمی ماند
مادر بزرگ قصه ای نمی گوید
باد به شدت می وزید
چترها زیر باران شکسته شد
درخت پیر به سودای برگ های افتاده بر زمینش نشست
و سکوت ، دوباره شب شد
شبی که ابرها ، ستاره ها را هم بین خود تقسیم کردند
و ماه تبعید شد
تکّه نوری که خاموش شد
هرچه بود سیاهی بود و بس
ولی نمی دانم چرا این قصّه مانند همه ی قصّه ها دروغ نبود
قهرمان قصّه ها سفید نبود
هیچوقت مهتاب ندرخشید
کلاغ به خونه اش رسید
و گنجشک مرد

خواب . بیدار . خونه . خانوم . دستور . خرید . اَه . در . بیرون . حیاط . ابری . در . بیرون . کوچه . شلوغ . هجوم . مردم . نه . نمی دونم . قدم زدن . تند . خسته . پادرد . رسیده . مغازه . پله . بالا . مغازه دار . سبیل . کلفت . لات . سلام . علیک . لیست . خرید . به سلامت . پله . پایین . شلوغ . هجوم . مردم . نه . نمی دونم . قدم زدن . خسته . کوفته . آروم . جنازه . در . باز . حیاط . در . خونه . خانوم . غر . اطاق . بسته . تاریک . خفته .
به نام بی صداترین فریاد
به رنگ خاموشی شمع
به آهنگ سکوت بی فرجام
به تصویر خشک ترین دریاچه ی عشق
با طنابی محکم تر از حکم
فردا را به دار آویختم
با زمزمه ای پرطپش تر از فریاد
با سنگی به رنگ جنون
سکوتم را شکستم
اما چه سود؛
کسی جز دلقک پیر ٬ راز مرا نفهمید ؛
و فهمیدنش را با خنده ای تلخ تر از زهر به کام تماشاگران ریخت .
اشک هایش را با صندلی های خالی تقسیم کرد؛
و در آخر ٬ غریبانه تر از عاطفه ٬ در سکوتی بی همتا ٬ تنش را به خاک تسلیم نمود .
زمین خیس است
کفش ها پوسیده اند
پاسی از شب می گذرد
و صدای بزم و رقص بر گوش می رسد
امّا ،
کارگران هنوز ، زیر تیغ تیز گرسنگی در پی تکه نانند
نمی دانم شب را با کدام جنون حوصله بگذرانم
و یا با کدام دلخوشی ، چشمم را به خورشید بدوزم
و تلفیق شب و روز را در کدام غروب ببینم
شاید اصلاً نباید قلم کلمه ی هستی را می نوشت
و آن را به کاغذ سوخته ی روزگار می سپرد
امّا ، این دکورکائنات برای کدام بازیگر بر پا شده است
شاید ؛
ما لوده بازان این نمایش منحوس باشیم
صورتکی را که خودمان هم آن را نمی شناسیم ، می خواهیم به تماشگران القا کنیم
ولی باز به این ابهام دیرینه میرسم ،
که چرا روز را از برای شب و شب را از برای روز سر می کنیم
و این بار هستی را با تمام سنگینی هایش ، با دوش های نحیف به دنبال آینده ی مبهم می کشانیم
امّا ؛
هیچوقت از خود نپرسیدیم که آدم کجاست ؟
و یا حوّا در کدام رویای دروغینی منتظر ماست ؟
انسان چیست ؟
و آن را چگونه تفسیر کردیم
زندگی چیست ؟
و آن را چگونه دیدیم
مرگ چیست ؟
و چرا از آن ترسیدیم
تنها سایه ی خسته ی خود را با فریب به دنبال خود کشاندیم
و هیچوقت به خود نگفتیم که او کیست ، از کجا آمده است و یا اصلاً برای چیست؟
به آسمان نگاه کرد ؛ مانند همیشه مه گرفته بود و خشم آن چشم های او را آزار می داد . به طبیعت سرد اطرافش نگاه می کرد تا شاید پرنده ای برای او آواز بخواند ، امّا پرنده ای در آن آسمان مه گرفته پر نمی زد . روی نیمکت چوبی کنج پارک دراز کشید و کلاه کهنه و قدیمیش را به روی صورتش انداخت . اون کلاه نبود ، اون برگی سوخته از تاریخ بود ، اون یادی از فرشته ، نامزد دلباخته ی او بود . امّا همین چهار سال پیش اتفاقی تلخ ، فرشته را از او گرفت .
***
بعد از مرگ مادرش رابطه ی بین او و برادرش مهرداد ، سر ارث مادر ثروتمندش به شدّت خراب شد .
مهرداد از لات و الواتای محلشون بود . به خاطر همین خواهر کوچکترشان از ترس مهرداد با سهمی کم ، پای خود را کنار گذاشت . امّا مهداد نمی خواست حق خود را به دار مهرداد آویزد . به خاطر همین جلوی برادر بزرگترش ایستاد و از راه قانون سهم خود را گرفت و از مهرداد شکایت کرد . مهرداد هم با جرائم زیادی به دست قانون افتاد و به زندان رفت .
مهداد به خاطر شغلش هر چند وقت یکبار به یکی از استان های کشور سفر می کرد .
در غیاب او مهرداد از زندان آزاد شد و به فکر انتقام جوئی از مهداد بود ، امّا اتفاقی بس شگرف افتاد .
مهداد بعد از چند ماه از سفر بازگشت و شاهد چنین حیوان گری برادر خود بود . فرشته باکرگی خود را به وسیله ی مهرداد از دست داده بود و بعد از آن طاقت چنین روزگارسیاه و پست را نداشت و خود کشی کرد .
دیگر در آنجا مهداد نه بهانه ای داشت و نه آبروئی ، سر به آوارگی گذاشت .
***
کلاهش را از صورتش برداشت و باز به آسمان نگاه کرد ؛ ظلمت و سکوت شب آرامشی به او می بخشید ، نه کسی را می دید و نه کسی اورا می دید . شب فرصتی برای فکر به او می داد ، او شب را دوست داشت . نمی دانست به چه کسی فکر کند ، که او به آن فکر می کند . نه کسی به فکر او نبود ، امّا مگر می شود او این اوهام و خیالات و افکار پست را از ذهن خود دور کند . تمام شب را تا سپیده دم بیدار بود . می خواست بداند برای چه چیزی نفس می کشد و یا برای که زنده است . او حتی برای خودش هم نبود و جسم و روح دروغینش را مانند بختک به دنبال روزگار می کشید . دیگر او هیچ انسانی را نمی شناخت ، چون اصلا کسی انسان نبود ، حتی برادرش به او خیانت کرده بود . نمی دانست با کدام دلخوشی باید روز و روزگارش را سپری کند .
آسمان شروع کرد به گریستن . دخترکی گل فروش آمد و پیش او نشست . مهداد با دیدن چهره ی دخترک ، یاد فرشته افتاد . انگار این دو چهره از دو نیمه ی یک سیب بودند . تمام خاطرات و دیده و ندیده فرشته در ذهن مهداد نمایان شد . و همین طور کار وحشیگرانه ی برادرش مهرداد . سرش تیر کشید ، چشمانش سیاهی رفت ، تمام عضلات بدنش درد گرفت ، پاهایش دیگر توان ایستادن نداشتند ، امّا او لبخندی به دخترک زد و خوشحالی در صورتش پیدا بود .
خودش هم نمی دانست برای چه خوشحال شد ، شاید به خاطر این بود که می خواست برود و خود را گم کند ، برود و از دفتر روزگار محو شود ، و خود را به آینده ی نداشته بسپارد . کلاهی را که از همه چیز بیشتر دوستش داشت را به دخترک داد . دخترک با نگاهی معصومانه کلاه را گرفت . اشک های شورانگیز ، چشمان مهداد را تنها نمی گذاشتند و بیشتر از هر چیز دیگری با او ماندند .
از پل بلند کنار رودخانه بالا رفت . نگاهی به زمین و آسمان انداخت ، چون دیگر نه زمینی را می دید و نه از آسمان خبری بود . با تمام خستگی ها و بدبختی های خود خداحافظی کرد . چشمانش را بست و خودش را به آب های پر تلاطم و موج های خشن رودخانه انداخت .
نمیدانم که مرگ مرا چه خواهد نامید ...
نمی دانم که مرگ مرا چه خواهد نامید ...
فقط می خواهم بگویم مرا من نامد .
فقط می خواهم سکوتم را به او تزریق کنم .
نمی خواهم مرا با طناب حادثه به دار آویزد .
نمی خواهم مجسمه ی خودم را بسازم و برای آیندگان بگذارم ، می خواهم آن را برای سایه ام به نمایش بگذارم و بعد از آن ، مجسمه را در وسط سن رو به تماشاگران بی جسمم به آتش بکشم .
نمی توانم گذشته را در آغوش بگیرم ، چون در عمق آن غرق شده ام .
فقط می توانم تمام هست و نیست روز و دیروز و فردایم را به دود بسپارم و یا چه و چه و چه ...
نمی دانم که مرگم مرا چه خواهد نامید ...
نمی دانم که سایه ام با من و یا بی من ( فرقی نمی کند ) به کدام دیوار برمی خورد و یا در کدامین روز مه گرفته و یا درکدامین شب یلدا با ساعت دوازده تصادف می کند و یا در کدام سطر نقطه ی من جای خود می نشیند .
نمی دانم که طلوع هستیم کی و کجا با غروبی زیبا به خاک می نشیند .
نمی دانم که مرگ مرا چه خواهد نامید ...
سه روز از آن روز می گذشت و هنوز یاد آن از صفحه ی خاطرات تیو محو نشده بود . گوشه ی آکواریوم دلگیر پرسه می زد و دائم بی قرار بود . تمام فکر و ذهنش خانواده اش بود و دلش برای دریا و بازی با دوستانش تنگ شده بود . او حتی خودش را هم یادش رفته بود ؛ تیو ، ماهی زرد کوچولو ی شیطون که هر روز با دوستانش بازی می کرد . ودر نهایت او خنده هایش را هم گم کرد ، دیگر لب های او از راه لبخند نمی رفتند و دائم در بن بست سکوت توأم با غم ماندند .
تیو با خود می گفت بین اون همه ماهی ، فقط و فقط من باید دست اون مرد می افتادم . این فکرها اونو داشت دیوونه می کرد . تیو دیگه غذا نمی خورد و گوشه گیر شده بود .
چند روز گذشت و سرانجام آن مرد تیو را به دریا بازگرداند . اما تیو هیچوقت به زیر آب نرفت و روی آب ماند . تا اینکه امواج تیو را به ساحل رساندند .
آن زمان ها کوچک بودیم و چیزی از آرزو نمی دانستیم . کمی بزرگتر شدیم و فهمیدیم به بهانه ای برای رسیدن به اهدافمان احتیاج داریم . اون روزها بزرگترین آرزویمان داشتن یک ماشین کنترلی یا یک عروسک بود . آنقدر به پدرو مادرمان می گفتیم که حنجره یمان از مرز پاره شدن رد می شد ، اما اقتضای مالی آنها به خرید آن نمی رسید ؛ ولی ما چه از درآمد و بدبختی و نان شب می دانستیم . آنقدر به آنها التماس می کردیم تا سرانجام یک ماشین فکستنی برایمان می خرید یا شاید اصلا آن را هم نمی خرید .
بزرگتر شدیم و تنها آرزویمان از مال دنیا ، داشتن یک دوچرخه بود . با هر بدبختی و گریه و زاری هم که می شد پدرمان را مجبور می کردیم تا آن را برایمان بخرد .
باری بزرگ و بزرگتر شدیم و به این آرزوهایمان رسیدیم . اما اینها فقط و فقط مادیّات و فاقد ارزش معنوی بودند .
مویمان سفید شد و در این برهه از زمان بود که کمی از دنیا فاصله گرفتیم . کمی با خود اندیشیدیم و فهمیدیم که انسانی هم وجود دارد . انسانی به دور از آهن و فولاد و دربه دری برای اسکناس . انسانی از جنس انسان ، انسانی به خود رسیده . زمانی که خود را شناختیم ، حسرت آن روزها را خوردیم . روزهایی که با آرزوهای دنیایی به بطالت می گذشت و ما حتی لحظه ای بخود نگاه نمی کردیم . لحظه ای به خود نمی گفتیم که کجائیم و که هستیم و چه می کنیم . روزها همچون باد خزان می گذشت و راه های دور و دراز دنیایی ما را به سوی خود می کشاند .
تا اینکه خودی غریبه در کوچه ای سراغمان را گرفت ؛ و از آنجا بود که با او آشنا شدیم .